عکس پروفایل...
-
تاریخ: 1395/6/15 ساعت: 20:45
مامانم: دخترم عکستو رو پروفایلت نذاری بهتره. پخش میشه یه وقت... من: خب پخش بشه... چی میشه مگه؟ دوما از پخش شدن عکس من چی گیر کی میاد؟ مامانم: (کمی فکر می کند) خب حداقل یه عکس بهتر بذار این چیه آخه زشته... همه فامیلا میبینن آبرومو میبری با این عکسات:/ مامانم وظیفه خودش می داند که هر دوماه یکبار یا پس...
نتورک فاکتینگ2
-
تاریخ: 1395/6/14 ساعت: 20:25
انتقادناپذیری تحت هیچ شرایطی، نشان از خیلی چیزها دارد. بحث نتورکرهاست... یکی از دوستان جیمی هم مثل بنده، عاصی شده از این نتورکرهایی که آدم را به شکل اسکناس می بینند و تا زمانی که رفتار بد نشان ندهی قبول نمی کنند که نمی خواهی شغل آنان را داشته باشی، یک مطلب انتقادآمیز درباره حواشی این شغل نوشته است. ...
راديو پاتوق
-
تاریخ: 1395/6/13 ساعت: 19:28
تبريك ميگم. شما اين افتخار رو داريد كه صداي من رو بشنويد! فقط ميخوام ببينم كيا ميتونن حدس بزنن كه كدوم صداي منه و كدوم نوشته من؟ البته متنهام زير تيغ سانسور اصلا شبيه متنهاي من نيست:) و صداها هم بي كيفيت ضبط شده:( راديو پاتوق از توجه شما تشكرگزارم!
عاشقي بعد از رسيدن
-
تاریخ: 1395/6/13 ساعت: 19:28
«الف» هم بالاخره ازدواج كرد. اينكه ميگويم بالاخره براي اين است كه او يك سال و نيم با كسي بود كه ميگفت عاشقش است و به هيچكس ديگر نميتواند فكر كند. اما الان با او ازدواج نكرده است. سه ماه بعد از كات كردن با او، با كسي ازدواج كرد كه بازهم ادعا مي كند خيلي پسر خوبي است و خيلي دوستش دارد. از اين ويژگي «ا...
در قندون، دل خندون
-
تاریخ: 1395/6/13 ساعت: 19:28
دعا نمی کنم که لبتان خندان باشد؛ چرا که لب های زیادی از ازدیاد دردها، خندانند... دعا می کنم دلتان خندان باشد، لبتان هم در پی اش خود به خود خندان می شود...
ثبت احوال
-
تاریخ: 1395/6/11 ساعت: 19:01
احوالم خيلي خوب است. يك ثبت احوال اين دور و ورها سراغ نداريد؟!
نتورك فاكتينگ!
-
تاریخ: 1395/6/11 ساعت: 19:01
چندوقت پيش يكي از دوستانم كه مدتها بود از هم خبري نگرفته بوديم، بهم پيام داد. درست حدس زديد... ميخواست من را به «نتورك ماركتينك» دعوت كند! نامبرده از من خواست يك روز بروم در يك جلسه تا از زمين و آسمان براي من پول بريزد و من طي يك ماه خوشبخت بشوم... ما كه ميدانستيم نتورك ماركتينگ چيست و از چه قرار اس...
بزرگترين آرزويت چيست؟
-
تاریخ: 1395/6/11 ساعت: 19:01
نوشتم: «رفتن به فضا و ديدن كره زمين از نزديك!» نيم نگاهي به پرسشنامه مهشيد انداختم كه نوشته بود: ازدواج! آن روزها مهشيد با مهدي دوست بود. با همان لباسهاي فرم سورمهاي بعد از مدرسه يا قبل از مدرسه سر قرار ميرفت. حتي يك روز همين كه به من رسيد، سلام نكرده با ذوق مرا در آغوش گرفت و گفت: «امروز ازش لب گرف...
چترها خاكستري ميشوند...
-
تاریخ: 1395/6/11 ساعت: 19:01
خيلي ديرم شده بود. با خودم گفتم تو تايم آنتراك حتما يك عكس با چترهاي رنگي كه بازارچه كتاب را با آن مسقف كردهاند، مياندازم. اول بازارچه كه رسيدم «هاجر» را ديدم كه با مردي كه لباس آبي فيروزهاي پوشيده است و پشت به من، روي حوضچه نشسته ، در حال صحبت كردن است. جلوتر كه رسيدم ديدم استادم است. انتظار ديدن ا...